پیله های بی پروانه ی سرنوشت ما ...

همگی محکوم به حبس آرزوهامان هستیم درون پیله ای به نام سرنوشت 

سرنوشتی که نه به خواست ما رقم خورده و نه می خورد . از سر لجبازی یا هر آنچه که ما را از این دلقک وار زیستن رها کند به استقبال اش می رویم و دوست تر داریم هر از گاهی  هم ؛ سری به پستوی کودکی هامان بزنیم و دفتر مشق بجا مانده از آن سال ها را دور .

گاهی برای تصور آرزوهامان ترجیح می دهیم سوار زورقی باشیم و مسافر زمان؛ و اینجاست که هویت ما دوباره رنگ بودن می گیرد و دل هایمان هم ؛ دل بدریا می زنیم برای معاشقه ای از جنس ناز و نیاز .

صد حیف  و هزاران افسوس اما ؛ این زورق و این خیال بعضی پیشکش می کند ماندنی؛ به یاد معصومیت از دست رفته ی ما . این بغض میهمان من و تو و دیگریست تا همیشه . نباید که بشکند نباید .

انگار گریستن هم تمام لطف اش به اشک هایی کودکانه ای است که دیگر نیست . ناراحت بزرگ شده ایم همگی و اسیر و بندی و حبس کالبدی از جنس سنگ . 

با این تفاسیر کسی سراغی از آرزو نمی گیرد چه برسد به شوق رسیدن به آرزویی شعری بگوید و نقشی بزند رنگ رنگ ؛فراتر از باور منی که تلخ می نویسم از سرنوشت ؛ تا بخواندم و بگوید مرا ... که هنوز  امیدی هست .

کاش امیدی بود و آرزوهامان به جرم بزرگ سالی حبس پیله های سرنوشتمان نمی شد تا برای همیشه زنده در گوری باشند بس شکیل و دلفریب . کاش 

/ 0 نظر / 12 بازدید