آخر...

 

آخر زمینم زد غمی سنگین به تنهایی

اما نمی مانم من این پایین به تنهایی

کوه غرورم باید از این خاک برخیزم

دارم خودم را می دهم تسکین به تنهایی

پیغمبر دردم که در صعب العبور جهل

بر دوش دارم بار صدها دین به تنهایی

جمعیتی در من به اندوهی چنین سرگرم

این با مصیبت، آن به غربت، این به تنهایی

در خاک کردم آرزوها را، عزادارم

برگشته ام از آخرین تدفین به تنهایی

رنجی که بردم از خطوط چهره ام پیداست

تفسیر عمری می کند، هر چین به تنهایی

دارم دعا می خوانم اما سخت می ترسم-

سودم نبخشد گفتن آمین به تنهایی

نفرین به شب وقتی که صبحش کور مادرزاست

نفرین به روز بی کسی، نفرین به تنهایی

____________

شاید این شعر زیادی اغراق آمیز باشه ولی دوسش دارم و امیدوارم هیچ کسی سر انجامی چنین تلخ نداشته باشه . امیدوارم

/ 0 نظر / 7 بازدید