از هر دری سخنی و ...

 

نمی شود از پاییز ننوشت . نمی شود ادعای رفاقتی چندین ساله داشت با این فصل و کم آورد و کناری ایستاد . اما از چه بنویسم که ردی و رنگی و حرفی از درد نداشته باشد ؟ ترجیح می دهم سکوت کنم و نگاهم را و دلم را بسپارم دست این رفیق قدیمی و همین .

اما امروز فرصتی پیش آمد و نشستم به تماشای تارهای سفیدی که اسیر بازی سرنوشت من بودند و هستند هنوز .

فکریم کرد این خلوت و تماشا . بسادگی عمرم به تاراج روزگار نامراد رفت و موهایم چه زود سفید شدند .! تازه سفید که سهل است ؛رو سفید هم  شده اند و کم نیاورده اند و رو سفیدم هم ؛کرده اند آخ

چقدر باید مدیون خودم و دلم باشم من ؟ چقدر ؟

/ 0 نظر / 8 بازدید