ناکامی ...

 

هر از گاهی بی هوا راه رفتن را دوست دارم . بی مقصد همین که راه بیفتم و حواسم به مقصدی مشخص نباشد برایم جالب است . 

حس می کنم به دنیای تازه ای می رسم دنیایی ورای باور شما و دیگران . هر چند در شهر خودم غریب ترینم و بخیالم همچنان مردم شهرم غریب نوازند  که خیال بیهوده ای هم هست می دانم ؛ ولی خب هر چه هست  شهر من است  و هنوز دوست دارم اش.

القصه ...امروز هوس کردم بی هوا راه رفتن را . خوش گذشت . اما وقت برگشتن چشمم به اعلانی خورد که فکری ام  کرد. خبر از مرگ کسی میداد ؛ آشنا نبود .

نوشتم آشنا ؟! خب دیگر کمتر کسی آشنا هست.  همه غریبه شدند و شدیم . چشمانم روی یک جمله ی کوتاه ثابت ماند؛ جوان ناکام . ...

این" ناکام " نوشتن را دوست ندارم . همان بهتر همه ناکام از این دنیا برویم . می پرسی  چرا ؟ خب پر واضح است جانم . حد اقلش این که روحمان اسیر این لعبتکان بازیگوش و هزار رنگ  دنیا نیست  و هنوز می شود به روح عاصی و سر کشی که داریم نازید و فخر فروخت 

دروغ چرا... عاشق این روح لجباز و عاصی خودم هم؛ هستم . امید که شما هم باشید .

/ 0 نظر / 13 بازدید