...

 

امشب از آن شب هایی هست که دلم می خواهد چمدانی رو به دلم باز کنم تا هر چه را که دلش خواست از من و هویت من ؛  با صبر و حوصله تا بزند و یک به یک  درون این چمدان بگذارد؛ بی که نشانم دهد چه را از وجودم کَنده و یا که را .

حق دارد خودم را یکجا تا بزند و بسپارد به نسیان خیال اش و روانه ی سفری ابدی کند ؛ بس که رنجاندم اش

خب خواهی نخواهی مسافری هستم از این جنس چمدانی .برای رفتن عجله ای ندارم ؛برای ماندم هم انگیزه ای نیست ...

پس دلکم این تو و این من و ....

/ 0 نظر / 5 بازدید