گذشت اما ...

 

جوانی برای من ...

زندگی پشت در های بسته ای بود که هرگز باز نشد

رسیده ام به میان سالی .شاید هم به پیری 

نمی دانم تصور درستی از این روزگارم ندارم . 

شبیه دست فروشی شدم  که بساط اش را وسط دلش پهن کرده . بساطی پر از خالی !!!

اما نه... چندان هم خالی نیست . پر شده از نَفَس هایم که تک به تک آهی شدند و گاه عمیق و گاه عجیب نقشی زدندند و میانه ی همین بساط هستند تا هستم .

حکایت من نوشتنی هم نباشد خواندنی ست . 

خواندنی....

/ 0 نظر / 54 بازدید