حقیقت...

 

دستم را دراز می کنم و چشمانم را می بندم 

آخر با چشمان باز  دیدن اش  به صلاحم نیست 

حقیقت  را می گویم ...

 می دانی ...

فیزیک حقیقت را گفت...

عشق حقیقت را باخت...

خدا حقیقت  را نوشت...

سرنوشت  هم بازی اش شد...

جغد خرابات  برای همه خواند

و من فقط می خواهم لمس کنم حقیقتی که جز درد هیچ ندارد

و امیدوارم  هرگز نبینم اش ...

مگر به وقت مرگ ....


/ 0 نظر / 10 بازدید