سکوت ....

 

هوس کرده ام بنویسم از سکوت دل و روح و جسم و اصلا تمام اعضا و جوارح این تن خسته از آزار روزگار نامراد . شاید هم زیادی بر وفق مرادم بوده و قدر ندانسته ام . شاید هم ..

بگذریم از این مضاف و برسیم به صفتی مثلا و کمی رنگ آلود کنیم این صفحه را با خط خطی های سیاه رنگی که عشق منند...

القصه.. باید بگویم سکوت عین زندان است برایم و من محکوم به حبسی ابدی در یکی از سلول های آن . آنقدر تنگ که نفس نمی توان کشید و آنقدر بی انتها که اگر باقی عمرم را هم بدوم به مرز و دیوارش نمی رسم تا با چنگ و دندان ویرانش کنم و از ته دل داد بزنم ... از امروز آزادم . آزاد

لعنتی آنقدر نفس به نفس شده با من و تا توانسته کام گرفته و وادارم کرده دست به قلم شوم و بنویسم در باره اش حتی !!!

شاید هم بهانه ای هست تا از زخم های کهنه و خاموشم بنویسم . ماحصل هر آنچه که در تمام این سالیان اندوختم و به صندوقچه ی دلم اضافه کردم .

هر چه هست عین خوره به جانم افتاده . اما غلط زیادی کرده . نیشخند 

محال است  قفلی از بایگانی دلم را باز کنم. محال است جانم . محال

 

/ 0 نظر / 57 بازدید