نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/٩/۳٠

 

میخواهم  از پایان دنیایی بنویسم که میگویند فردا هست و امیدی به طلوع دوباره ی خورشید عالم تاب نیست . گرافه گویی هم حدی دارد . فرصت طلبی هم همین طور . میخوام از پایان دنیایی بنویسم که مدت ها پیش اتفاق افتاده و در عجبم چرا  ابله جماعت  امروز  باورشان شده  و چشم و گوش بسته  این  چنین با خرافات  همسرایی میکنند . بی اختار یاد " خر دجال " می افتم . گویا آخر الزمان رسیده  و ما بی خبریم !!!

 القصه ...روزی دنیا ما به پایان رسید که یادمان رفت دست دردمندی را به گرمی در دست بگیریم . دنیا زمانی تاریک شد و در ظلمات فرو رفت که عادت کردیم به گفتن دروغ به کیته توزی به قضاوت دیگران به شکستن پیمان ها و به قول های  بی اساس و قسم های آنچنانی .

آری همان شب هایی که رسم مناجات بود و رسم معاشقه با خدای دل هامان؛ یادمان رفت و سرگرم  امورات دنیوی  بودیم و برای سر خوشی هامان بی وقفه مست میکردیم و اسیر تن بودیم و بندی زمین و زمان و مکان .

دنیای ما زمانی به پایان رسید که دیروز و حتی امروز را  فرصتی برای زیبا زیستن  ندانستیم و همیشه هم از زیبایی های آن شاکی بودیم و تا توانستیم لعن و نفرین اش کردیم .  باز هم بگویم ؟ بگویم از ................ بخدا شرم دارد ناراحت

 

پی نوشت ::.  خدایا نیک میدانم بنده ی خطا کارت بوده و هستم . ادعای  آنچنانی هم ندارم و نمیگویم از فردا بنده ی مخلص و سر به زیرت خواهم بود . نه چنین ادعایی ندارم که نمیتوانم ؛ ولی   اگر عمری داشته باشم و روشنای  اولین روز زمستان را ببینم  ؛""سعی میکنم به واقع  درست زندگی کنم"" ؛و پناه میبرم به خودت از شر این شیطان های آدم نما .

 


  • خرید بک لینک | بک لینک