نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/٩/٢۸

 

هر وقت چشمم به کمد دیواری اتاقم میخورد  وجودش رو حس مکیردم . درسته برای اینکه  دیده نشه  کلی وسیله چیده بودم روش ؛ولی خب  تو ذهنم بود .هر باری هم عزیز تمیز کاری میکرد بهم میگفت نمی خوایی اینو  باز کنی ؟ میگفتم نه بذار بمونه سر فرصت .

صحبتم در باره ی یه چمدون بزرگ و مشکی  هست . خود چمدون یادگاری خوبیه .  وقتی داشتم وسایلم رو از اون خراب شده جمع میکردم فرصت نشد درست و حسابی سوا کنم  . در نتیجه عزیز یلخی جمع کرد و گذاشت تو این چمدون و از وقتی هم اومدم  جرات نداشتم برم سراغش . مطمئن بودم حالم بد میشه . 

تا اینکه امروز  تا چشمم به چمدون خورد با خودم گفتم  وقتش  رسیده برو سراغش . فقط خدا میدونه چه حال و روزی داشتم . یه چیزایی باید دور ریخته میشد . دلم میخواست آتیش بزنم همه رو . ولی خب  نمیشد . خلاص شدم از دست یه سری خاطره های آنتیک  که  سوهان روحم شده بود . کارم که تموم شد . چمدون رو این بار پر کردم از یادگاری هایی که دوسشون دارم . خلاص شدم از دست آخرین  اسباب مشترکی که با اون مردک داشتم . خدایا شکرت . چقدر آرامش خیال خوبه . خوب لبخند

 


  • خرید بک لینک | بک لینک