نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/٩/٢٥

 

 این یه خواب هست . یه خواب آشفته و همین.  لطفا بین کلمات این پست  دنبال من نگردید فقط  همسفرم باشید و همراه  . اگه هم نمیتونید فکر کنید یه قصه هست . یه حکایت  تلخ و شاید هم شیرین 

 

چه مدلی شروع کنم یا با چه خطابی اصلا ؟ فکر کردن نمیخواد   فقط  میخوام بخوابم و خوابی رو ببینم و تو بیداری بنویسم  ؟ آره همین خوبه . میخوام خوابی رو بنویسم که  ممکنه خواب  هم نباشه . شاید یه توهم یا یه خیال که به واقعیت هم میتونه نزدیک باشه .  آروم چشمامو میبندم مثل همیشه که میخوام خوابت رو ببینم  . کسی  که هم بود و هم نه ؛ هم هست و هم نه  . کسی که دوست داشتم باشه . کسی که نامردی رو در حقم  بکمال رسوند . چه خواب پریشونی  میشه نه؟نگران

همه ی خواب ها  که پر غصه نمیشن  ولی نمیدونم چرا خواب من خیلی غصه داره . دوست داشتن رو حتی تو خواب هم میشه حس کرد . حسرت  نداشتن یه آدم رو هم همین طور . ولی درست نیست وقتی تو یه باغی قدم میذاری که پره از گل و سبزه ؛که همه جوره حواست بهش هست  و  با جون و دلت بهش میرسی ؛ وقتی دستت رو دراز کنی برای چیدن  فقط  یه شاخه گل ؛ جای گل ببینی تو دستت یه مشت خار داری و همین . تو خواب هم حتی باعث آزار ادم  میشه نمیشه؟  . حس میکنی دردت اومده . نه یه درد معمولی هاا انگار یکی داره  دلت  خراش میده  درست عین تو  .

آره تو هم اومدی تو خواب من . خوابی که میخواستم همیشگی باشه . خوابی که اصلا خواب نبود . عین بیداری بود . برات خیلی برنامه ها  داشتم تا نذارم  پاییز برگ ریز و زمستون سرد و یخ آسیبی بهت بزنه . ولی  وقتی یه قاصدک اومد سراغمو  و یه آینه داد دستم و بهم گفت احمق   چشمات رو باز کن  و سیرت ادم ها رو درست ببین ؛ انگاری که یکی بخوابونه زیر گوشم . اون موقع بود که یادم افتاد بی مهری های تو . تازه اون موقع بود که دلم بدرد اومد و  خیلی زود  دلم ازت  دور شد . حتی تو خواب هم دور شدنش رو حس میکردم . درد داشت خیلی 

 میدونی دیدن خواب تو  همیشه آسون بود .کافی بود اراده کنم و همین.  ولی هر روزی که گذشت دور تر و دور تر شدم ازت  . دیگه تو خوابم واضح نبودی . یا بهتره بگم اصلا نبودی .

سرد بودی و تلخ  همیشه . بازی میکردی با من  همه جوره . میدونستم و چیزی نمیگفتم . تلخی حضور و وجودت رو  حس میکردم . کم کم  ازت بدم اومد . اونقدر بدم اومد که تصمیم گرفتم باهات  تلافی کنم . حریف قدری نبودی ولی کاری کردم فکر کنی خیلی  جلوتر از منی .  باورت شد و حتی به زبون آوردی خیلی از من سر تری . اومدی تو بازی ؛ ولی هیچ وقت حواست نبود یه آدم میتونه  بازیگر فوق العاده ای باشه . اصلا بدنیا اومدیم بازی کنیم . غیر از اینه؟

آره دیگه هر شب تو خوابم یه جور دیگه بودم باهات . ذره ذره  تمام  وجودم شد کینه و نفرت . اینو خوب حس میکردم و همین احساس باعث میشد  که بازی رو ادامه بدم . 

الن هم که هنوز دارم مینویسم تو بازی هستی و هستم  . با اینکه  فکر میکنی هنوز هم میتونی با دروغات  جلو بری . بهونه های الکی و مسخره ی تو  که تمومی هم نداره .بگذریم . نمیدونم تا کی این نفرت همین شکلی می مونه ولی میترسم از روزی که بخوام انتقام بگیرم .

راستی خواب انتقام رو چه جوری بنویسم برات ؟ چه جوری بازی کنم ؟ چه جوری ؟  باید خواب جالبی از آب در بیاد . شاید بزودی همچین خوابی رو ببینم . شاید هم دلم نخواد . اما دیگه این  مدلی بازی رو دوست ندارم . خوابم رو آشفته میکنه و هر شب میشه عین یه کابوس . میخوام بیدار بشم . همین حالا 


  • خرید بک لینک | بک لینک