نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/٩/۱٠

 

از دست خودم عصبانی ام . اونقدر که حتی  جلوی آینه هم نرفتم امروز . منی که هر روز خدا با خودم تو آینه کلی دردودل میکنم ولی امروز بی خیال شدم . 

 آره از دست خودم عصبانی ام . خودم که باید همیشه تابع مصلحت هایی باشم که اصلا باب میلم نیست . از اینکه چیزایی رو میخوام ؛کار هایی رو دوست دارم بکنم ولی همین مصلحت ها عین یه مانع جلوم سد شدند و باید که چشم پوشی کنم. که باید بگذرم .

از دست خودم عصبانی ام چون تو خاطراتم دارم غرق میشم . هیچ خوب نیست . از دست خودم عصبانی ام چون یاد آدم هایی افتادم که نیستند و دلم میخواد باشند ؛ شده حتی کم رنگ ؛شده حتی یه نامه ی کوتاه ؛ شده حتی یه کلام که بشنوم فقط سلام .

آره از دست خودم عاصی شدم که جرات همکلامی با خودم رو هم دیگه ندارم . چون خودم نیستم . دوباره نشد که بشم خودم . لعنت به من لعنت .

هیچ کاری به دلخواه آدم جلو نمیره . همش حرف هست و همین . گور بابای این دنیا که عین سگ باید توش جون بکنی اونم عمرا به خاطر خودت .

آره از خودم  بدم میاد . خیلی هم بدم میاد . از اینکه لال شدم .کور شدم . کر شدم . تا حرفای خودمو نشنوم؛ نبینم  و......

حوصله شعار دادن و شنیدن رو هم ندارم . اصلا چرا مینویسم ؟ اصلا چرا هستم؟ اصلا واسه چی  هنوز به فردا امید دارم؟؟ خیلی خرم  میدونم خیلی ؛ولی خب خریتم رو هم همچینی دوست دارم  ناجور. 

 حالا  با توام سرنوشت کوفتی من؛ با این همه مصیبتی که سرم آوردی از تو احمقانه باز  متشکرم . چون هنوز تو قالب خاکی خودم دارم نفس میکشم. بالا بری پایین بیای باهات کنار نمیام . تا زنده ام مقابلت هستم ؛ با اینکه میدونم بازندم ولی خب  بدم نیست . نیشخند 


  • خرید بک لینک | بک لینک