نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/٩/٩

 

امروز از صبح  فقط سعی کردم خودمو مشغول کنم تا همین چند دقیقه ی قبل حتی . اصلا نمی خواستم  فرصتی برای فکر کردن پیدا کنم . انگار یکی دنبالم کرده !!! یکی که میخواد خبری رو بهم بده . یکی که عین سایه دنبالمه .

 الانم که دارم مینویسم یه بغضی اومده سراغم که داره خفم میکنه . شوخی شوخی  روز خوب خدا برام شد عین  جهنم .  معمولا آدمی نیستم که زیاد به این قسم احوالات بها بدم ولی امروز اسیرم کرده  . اونقدر خستم  که انگاری کیلومتر ها پیاده رفتم .

نمی فهمم حس و حالم رو. هنوز هم میترسم بهش فکر کنم . چون کافیه رخنه کنه تو ذهنم ؛ تو وجودم ؛ که اگر کرد  امشب از اون شبهاست که  تمومی نداره  .نگران

 

پی نوشت : دلم میخواد بخوابم  یه خواب عمیق و طولانی  . شده روزها ؛هفته ها . سختمه  این شکلی گیر افتادن تو خوف و رجا . سختمه  ای خداااا


  • خرید بک لینک | بک لینک