نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/۸/٢۸

 

روز های این چنینی که از راه می رسند و حال و هوای  دیگری به همراه دارند . روز هایی که دل می تپد از عشق و چشم می بارد و لسان  قاصر از توصیف  احوالات اهل دل ؛ بی اختیار ذهنم میزبان  خاطراتی میشود که از یاد آوری آنها   هم دلم ریش میشود ؛ هم خرسند.

مینویسم از روز هایی که خانه ی پدری  حال و هوای دیگری داشت . روزهایی که پدر بود ؛ خاله ها و عمه ها و عموها  و این شب های محرم و کلی کار به  نیتی ناب 

نه  کسی جاز میزد ؛نه نیازی بود  . کارگر های  خانه  تند و تیز  تدارک میدیدند و  زمانی که بوی  غذا  به مشام میرسید میفهمیدی  اماده هست  برای پیش کشی . پیش کش سفره هایی به واقع بی نان . نه تظاهری بود نه تملقی . 

 چه روز هایی بود و چه شب هایی . دلم هوای  همه ی عزیزانم را که اسیر خاک اند و شدند خاطره را کرده . هوای پدر  ؛ بدتر از همه هوای جانوم جانم که عاشق صدای  تسبیح تربت اش بودم و ذکر هایی که هیمشه زیر لب زمزمه میکرد .  

پی شبی میگردم مثال همان شب ها . صدایی شبیه صدای پدر . نوازشی از جنس نوازش خانوم جان  . خوردن نذری از آن دست . کسی میداند  به کدامین سمت روانه شوم ؟ کلون کدامین  خانه را بکوبم ؟ کجا به مراد دلم برسم ؟ کجاااااااااااااا

چقدر امروز خاطراتم تازه شده اند . انگار که همین لحظه  جان دارند  . عجیب نیست؟

 


  • خرید بک لینک | بک لینک