نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/٦/٢٧

 

دلم میخواهد آخر جاده ی سرنوشتم  کلبه ای بسازم . کلبه ای  که آجر به آجرش ردی از گذشته ام داشته باشد . دو رنگ هم باشد سیاه و خاکستری ؛ پنجره هایش شیشه هم نداشته باشد. آخر خسته ام از هر چه شیشه ی رنگی و مات 

دری هم داشته باشد چوبی, بدون قفل که نیازی به کلید هم نداشته باشد . دیگر بیزارم  از هر چه قفل و کلید و حتی دستگیره . 

آنوقت با ذوق و شوق روی تک تک دیوار های خانه ام نقاشی میکشم . طرح هایی که امیخته باشد با آرزو های بر باد رفته ام . آرزو هایی که شدند حسرت  و حسرت هایی که کنج دلم جا خشک کرده اند برای همیشه . 

کارم که تمام شد دیگر من میمانم و کلبه ام و دری که بروی مهمان همیشه باز است و چشمی و دلی و آغوشی امن برای هر که مثل من است .

  

 پی نوشت ::رویا هم باشد یا حتی توهم روزی میسازم کلبه ی آرزو هایم را . مطمئنم و منتظر .  


  • خرید بک لینک | بک لینک