نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/۸/٢٢

 

امروز میخواهیم  کمی از حس و حال خودمان بنویسیم . نه شرممان می آید نه چیزی . 

القصه... غروب که میشود خاک بر سر میشویم تمام و کمال . اما علش اینکه باز شب از راه میرسد و تا آخر شب باید هی خودمان را خسته کنیم تا شاید البته شاید  این خستگی سبب ساز خواب زود هنگام ما بشود وقتی دراز کش میشویم  اندر تختمان 

 بسی خیال باطل است اما. نه که خوابمان نمیگیرد بدتر خواب از سرمان نیز میپرد وقتی دلمان عین سگ بغل میخواهد و هی غلت میزنیم و کلی با بالش  و لحاف و احوال خرابمان درگیریم و دعوا داریم .

هان میخواهید بگویید پر رو شده ام؟ نه ربطی به پر رویی و این حرف ها ندارد . کمی حق بدهید دیگر .  تنهایی روزانه یه چیز است و شبانه نهایت بدبختی آدم . 

گاهی آنقدر بی صدا گریه میکنم که دلم به حال خودم میسوزد .  شب با همه ی وسعت و عظمتی که دارد؛ برای من عین کابوس هست . کابوسی زنده و جاری که تمام وجودم را یکجا در بر میگیرد و تنهایی ام را به بد ترین شکل ممکن به رخ میکشد . 

حال تویی که میخوانی و شب راحت و با خیال آسوده آغوش امنی داری و شب برایت حکم بهشت  ابدی و ازلی را دارد قدر بدان و تا میتوانی شکر گزار باش و لذت ببر . خواه زن باشی خواه مرد .

حرف مرا امثال منی میفهمد که همیشه تنها هستند و تنها برای همیشه . شاملو هم خوب گفته که ::. اگر چه زیباست شب ؛برای چه زیباست شب ؛ برای که زیباست شب ؛ برای که ؟! .::

 

 


  • خرید بک لینک | بک لینک