نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/۸/۱٩

 

زمانی که نوزادی بودم  و به بهانه ی دنیا آمدن گریستم" من "بودم 

زمانی که تنگ در آغوش مادر بودم و بی خیال از هر تند باد و رگباری " من " بودم 

زمانی که  یاد گرفتم بخندم و روی پاهای خود بایستم هم ؛ "من " بودم 

بزرگ تر شدم و دویدن  که آموختم هم؛ هنوز " من " بودم 

 اما نمیدانم چه شد؛ چه اتفاق شومی  افتاد که این " من " برای همیشه  محو شد

روزی رسید که این " من " راهی سفری بی بازگشت شد و دیگر شدم " تنها " و تنهایی همزاد من . کسی میداند چرا؟


  • خرید بک لینک | بک لینک