نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/۸/۱٧

 

عصری رفتم دیدن یه دوست خوب . 

نمیدونم اصلا چی شد که یهو حرف هایی زد که اصلا انتظار شنیدنش رو نداشتم . میشد از کلمه به کلمه ی حرفاش  دردی رو که کشیده حس کرد . از بغضی که تا می تونست نمی ذاشت  بشکنه و چشمایی که یه دنیا غم رو تو خودشون جا داده بودن . 

 حرفاش عین پتک تو سرم میخورد .سعی کردم فقط شنوده باشم و چیزی نگم . اونم همین رو میخواست . میخواست حرف بزنه . درد و دلی که ای کاش خیلی پیشتر  میگفت و میتونستم براش کاری کنم . 

 از دست خودم کلافم خیلی .  چقدر غافل بودم ازش . امیدوارم  بتونم جبران کنم . 


  • خرید بک لینک | بک لینک