نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/۸/۱۳

 

و اما من ....

زنی  که دوست داشت و هنوز هم دارد ؛ زندگی  را به رسم عاشقی به رسم دلدادگی به رسم دیوانگی . 

به تقدیر و سرنوشت آدمی که همه میگفتند جزو مقدرات  هست  را نمیخواستم که باور کنم . درد داشت  و دارد هنوز هم .

 زخم خوردم از این بازی سرنوشت. باز دردم آمد . اما امروز نه حس قلم فرسایی دارم نه راست اش را بخواهید حوصله ی نوشتن را . افکارم گنگ  و دور اند و دلم انگار که عاریه باشد در کنج سینه ام و تا میتواند محکم میکوبد به سلول استخوانی اش تا راه فراری بیابد از زندان  تن منی که سخت بدرد اش می آورم و او دیگر طاقت اش طاق شده . 

میخواستم از چه بنویسم  را یادم رفت انگار !!!شاید هم درست نوشتم نمیدانم  . ولی بازی سرنوشتم را هرگز فراموش نخواهم کرد .

اما اگر عمری باقی باشد میخواهم  کم اش به خودم ثابت کنم که روزگار من بازیچه ی سرنوشتم نخواهد شد . روزهای من ؛عمر من ؛دنیای من ؛همه و همه  ماله من . 

 دور شو ای سرنوشت شوم که دیگر نه میخواهم ات و نه میتوانی  همراهم شوی. برای همیشه  از تو جلو خواهم زد . مطمئن باش و دور شو دور 


  • خرید بک لینک | بک لینک