نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/۸/۱٠

 

امشب یه بغضی بیخ گلوم جا خشک کرده  که نه میشه اونو  خفش کرد؛ نه میشه سیل اشکی که راحتم کنه از این همه عذاب . راستش دلم یه قفس میخواد . یه قفس کوچیک عین یه گنجیشک که هم  جای زندگیم باشه هم جایی خوابیدن . اما دلم میخواد تاریک باشه . آره تاریک و خلوت . خلوتی که امشب محتاجشم و دنبالش میگردم . 

 یعنی چه مرگم شده باز ؟ منی که همیشه با  دلم مدارا میکردم امشب دلم میخواد پا به پاش گریه کنم . نمیخوام کسی برام ترحم کنه نه . ولی خب دروغ چرا میدونم این بغض امشب چرا اومده سراغم . 

امروز دلم به حال خودم سوخت . خیلی هم سوخت . عین دختر بچه ها یاد آرزوهام افتادم و دونه دونه کنار هم چیدمشون .  و بعد که دیدم هیچکدوم عملی نشدن و ته تهش شدن حسرت؛ شدن درد ؛شدن جوونی بر باد رفته ی خودم دلم گرفت . 

 آخه یکی نیست  به من بگه خره بس کن دیگه. پیر شدی ولی هنوز  به آرزوهات فکر میکنی و تا کی میتونی تحمل کنی . میدونم  تکرار گذشته ممکن نیست . میدونم همین امروز ؛همین لحظه برام غنیمته ولی خب یکی بهم حق بده . یکی بهم بگه لعنتی  این همه درد و جنون و اشک و آه رو باید بوسید و گذاشت کنار . 

 آره باید یادم بره منم آدمم . منم یه زنم . یکی که باید از جنس لطیفش  لذت ببره و نذاره گذشت ایام روحش ؛رو جسمش رو تباه کنه ولی بر عکس شدم جنسی سخت که یادم رفت زن بودن یعنی چی . ای خداااااااااااا دل خونه . خون 

 

پی نوشت ::. امشب نگاهم تو آینه منو یاد این شعر فاضل انداخت که میگه ...

 حق داشتی مرا نشناسی  به هر طریق / من همچنان همانم و دنیا عوض شده ست 


  • خرید بک لینک | بک لینک