نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/۸/۸

 

میخوام  یه کم از حس و حال خودم بنویسم . موضوعی  که  تا امروز علنی در بارش ننوشتم . ننوشتم چون فکر میکردم نباید بنویسم و زیادی شخصی هست . ولی  چند وقتی هست  با دوستان واقعی و مجازی در بارش حرف زدم . یعنی به نوعی هر کسی  از این حس و حالش گفت و من شنیدم . فقط شنونده بودم .  این بار میخوام در بارش بنویسم . 

 القصه ... میدونم وقتی حرف از " ب ک ا ر ت " میاد وسط ؛حالا از سر شیطنت یا شوخی و یا حتی جدی فقط و فقط یه تصور  تو ذهن  خیلی ها نقش میبنده . چیزی که تو فرهنگ ایرانی جماعت؛ برای دختر حرف اول رو میزنه . ولی منظور من  این نیست . جنسیتی هم در کار نیست . عمومیت داره  چه زن چه مرد .

میخوام بنویسم روح و جسم من؛ به معنای واقعی کلمه "باکره"  موند .  شاید عجیب به نظر بیاد ولی همینه . وقتی دیگران گفتند و شنیدم  دیدم کمتر کسی مثل من فکر میکنه و شاید هم براشون خنده دار هم باشه .  ولی من تصورم از بچگی و باورم یه چیز دیگه هست و نشد این باور قلبی من عملی بشه و برای همین میگم به معنای واقعی کلمه  روح و جسم من باکره موند و نشد به تکامل و  تعالی و معاشقه ای برسم که بخوام همه ی "زنانگی"خودم رو وقف کسی کنم که باید .

 سرنوشتی که برای من رقم خورد و ازدواجی که پیش اومد هیچ وقت و هیچ وقت باعث این اتفاق نشد .  بیزارم از هوس های زود گذر و لحظه ای و معاشقه هایی از جنس " نر و مادگی " متداول تو این زمونه .  

حالا روی صحبتم با شما دوستان هست . خواستین از حس و حالتون بنویسین یا در باره ی این احوال من نظر بدین . برام مهمه بدونم  یا بدونیم من بازندم یا شما . منتظرم 

 


  • خرید بک لینک | بک لینک