نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/٧/۳٠

 

اتفاقی که امروز افتاد و دیدم رو همگی می بینیم و شاید هم کمی دقیق بشیم یا غمگین  ولی در نهایت  یادمون میره  و تمام . ولی خب من  امروز کمی  ریز بینی رو چاشنی این  اتفاق کردم  و  ماه عسل این دقت رو مینویسم 

صبح امروز یکی از اقوام فوت کرد . مراسم خاک سپاری موند برای فردا ولی  نوع برداشت آدم هایی  که امروز هم کلامشون بودم از " مرگ " واقعا برام جالب بود .

بسته به سن و سال نگاه ها و نظر ها و رفتار ها خیلی با هم تناقض داشت

جوون تر ها با گفتن جمله ی کوتاه و دم دستی  روحش شاد و دنیا همینه  فاتحه ای خوندن و رفتن . به همین سادگی .

اما امثال من انگار که یه هشدار باشه و زنگ خطر حرفی نمیزدن ولی میشد از نگاه تک به تک اونا  نگرانی رو خوند . نمیگم ترس از مردن نه ؛خب سن ما می طلبه محتاط تر باشیم و دست به عصا تر.

اما این وسط نگاه سالمندان و بزرگ تر هایی که اونجا بودن  کاملا متفاوت بود . یه ترس  علنی  از مرگ رو براحتی میشد از نگاهشون خوند ؛ و  حتی به زبون آوردن این جمله که طفلک سنی نداشت. یا  مریض  احوال بود و بهانه هایی اینچنینی!!!. تا بتونند خودشون رو گول بزنن و بگن که هنوز سال ها فرصت زندگی دارن .

اینا رو نوشتم تا برسم به این که درسته مرگ حقه . ولی این حق رو  من یکی دوست دارم زمانی  بهش برسم که درک درستی ازش داشته باشم .  به قول بهمنی  هم ""

مرگ هم... عرصه ی بایسته ای از زندگی است / کاش  شایسته ی این خاک سپاری باشم "" همین 


  • خرید بک لینک | بک لینک