نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/٧/۱٠

 

آهای با توام آدمک پشت ویترین که لباس فاخری به تن  ات کرده اند و  صمیمانه  لبخند میزنی 

 که  حتی نمیدانی کی روز میشود و به شب میرسد ...

 که  همیشه بیداری و  دوست تر داری خماری چشمانت را به رخ بکشی 

میدانی من هر چه هم فریاد کنم ؛ انگار همه ی این موجودات دو پا کر شده اند و نمی خواهند  که بشنوند !!!

اما تو بشنو ...از پشت همان  ویترین و آویزه ی گوشت کن که ... لیلی و مجنون ؛ ویس و رامین . شیرین و فرهاد ؛ همه و همه  حیقیت بودند و نه فسانه . که خون دل خوردند و مردند و کسی  نه آن ها را به چشم دلی دید و نه به گوش جانی شنید . 

اما  آدمک بگو که تو شنیدی . بگو 


  • خرید بک لینک | بک لینک