نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/٧/۱

 

امروز خیلی دلم گرفته بود  . از صبح حس غریبی داشتم و هنوز هم همراهم هست .

آنقدر در گیرم و گرفتار که یادم  میرود، آفتاب از کدامین سمت طلوع میکند و کی به شب می رسد . اما همه ی این گرفتاری ها را به جان میخرم و به خاطر آسایش و آرامش فرشته هایم هر کاری میکنم. دلم میخواهد آینده برایشان جذاب باشد، تا تلاش کنند برای رسیدن  به تعالی و تکامل و استقلال فردی که حقشان مسلم آنهاست . این استقلال باعث میشود به اصل وجودی خودشان هم ایمان بیشتری داشته باشند و عاشقانه عاشق زندگی باشند . و این یعنی تمام آرزویی که من داشتم و به باد رفت . امید که سهم دختران  من همین باشد . 

اما خدا را  گواه میگیرم که تنها دلیل زندگی من  دخترانم هستند ولاغیر؛ هر از گاهی که حواسشان به من نیست غرق  نگاهشان میشوم ؛ حیرتی را می ببینم و  می خوانم که همیشگی هست و غمی را میزبان  نگاهشان کرده که هنوز هست و این یعنی نهایت عجز من به عنوان مادر ی که نتوانسته  بشوید این درد را از عمق وجود طفلان اش .

والله تقصیر من نبوده که چرچه ی  زندگی ام  وارونه چرخید و نهایت اش شد این .  حضور پدری که پشتوانه ی بچه هایم باشد و انها را امیدوار کند  به داشتن محیطی گرم و دلچسب  به نام خانه، همیشه  خالی بوده . خیلی سال  هست که  با  واژه ی" پدر" غریبه هستند و من با "همسر ". 

قصدم از نوشتن این متن  هم دردو دل بود و هم اینکه  ...زندگی فقط این نیست که بنابر سنت دیرینه  آبا و اجدادی ، دختر و پسر باید ازدواج کنند و باید هم بچه دار بشوند که بزرگ تر های فامیل نوه و نتیجه  میخواهند و بنیان  خانواده  فقط این چنین دوام و قوام خواهد داشت . اما گذشته گذشته .  این فرهنگ  بدرد این زمانه و این سیر زندگی نمیخورد . فقط و فقط عامل بدبختی  و تلخ کامی میشود  .

مباد که  با فرزاندانمان همان کنیم که با ما کردند .

 

 


  • خرید بک لینک | بک لینک