نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/۱٠/۱٠

 

کلی حرف دارم برا نوشتن ولی انسجام فکری ندارم بدبختی که دسته بندی کنم  و راحت در مورد تک به تک دل مشغولی هایم بنویسم . در نتیجه فکر کنم هر چی بنویسم  نمیتونه مطلبی رو که تو ذهنم هست رو در قالب کلمات درست جفت و جور کنه ناراحت

اما بخوام کلی بگم از احوالم ...هم خوبم هم بد . هم دلسردم هم دلگرم . هم تلخ و هم شیرین . همه ی اینا رو همه با هم داریم ؛ ولی یه وقتایی حتی حس هر کدوم یه حال و هوای تازه ای داره یا برعکس اصلا خوشایند نیست . 

دیروز تو وبلاگ کیارش خوندم که مادرش فوت شده . واقعا ناراحت شدم و یاد عزیزایی افتادم که منم از دست دادم و کلی هم گریه کردم شاید از سر دلتنگی . 

یا امروز مهدی رو که خوندم دیدم از خاطرات گذشته  نوشته و منم یاد اون روزای خوش و بی خیالی افتادم و کلی ذوق کردم و دوباره از سر ذوق گریم هم گرفت 

باورم نمیشه این منم . منی که عمرا دلش میخواست گریه کنه . روز مرگ پدرم حتی گریه نکردم . روز فوت خانوم جون هم همین طور . از گریه بیزار بودم تا یه موقعی . ولی چند سالی هست با بهانه یا بی بهانه  گریم میگیره و هیچ اباعی هم ندارم از  اینکه کسی ببینه . 

قبل تر ها فکر میکردم  برای اینکه حس و حال آدم عوض بشه باید سال ها بگذره ولی الانه میگم حتی چند دقیقه ی دیگه  نمی دونم چه حس و حالی خواهم داشت. چقدر پیچیده هست این  خلق و خوی آدمیزاد در عین سادگی . 


  • خرید بک لینک | بک لینک