نویسنده: فرحناز
تاریخ: ۱۳٩۱/٦/٢٩

 

این من ام.. زنی در آستانه ی فصلی سرد شاید . ولی نه چرا سرد ؟ تلفیقی از تمام فصل ها . زنی که بسته به طبیعت اش گاهی سرد است و گاهی گرم . گاهی رنگ به رنگ و گاهی خالی از هر چه هست و نیست . 

 آری این من ام ...زنی لب فرو بسته از آزار روزگار . نا کسی نشود و نفهمد ,که باد به گوش کسی نرساند چه ها کشیده و رسیده به امروز 

این من ام ..زنی که باید باشد . اصلا بدنیا آمده برای مبارزه. مبارزه ای کاملا نا برابر . آری من زنی هستم که بر خلاف خلق و خوی زنانه ام زندگی میکنم . که زنانگی من همان سال های  جوانی ام فراموشم شده . فراموشم شد بس که تا بوده اسیر و بندی ؛بندی بودم ناخواسته که تمام هویت و علایق مرا به تاراج برد . 

اما همیشه و همیشه دنبال راهی گشتم برای فرار از زندانی که نمی خواستم اش.   همیشه خدا شاکی بودم از حکمی که به واسطه ی اشتباه کاملا نابخردانه ی خودم و اطرافیانم رقم خورده بود . 

روزها گذشت و شد ماه و سال و سالیان . گذشت و نشد عادت کنم؛ نشد . نشد برای همیشه قبول کنم سرنوشت شوم ام را و نهایت اش شد همین که؛ گذاشتم و بریدم  وگریختم از هر چه بند بود و زنجیر . سدی را شکستم که خیلی سال قبل إباید می شکست . 

 گذشت تا شد امروز . امروزی که باز مینویسم از خودم .کسی که دوباره برگشت به اصل وجودی اش ؛ هویت اش ؛ تا دوباره بنویسد ...

این من ام ...زنی که هست و جاری در احساسی که دست مایه ی امیختگی اش هست با تمام فصول . زنی که تمام زنانگی اش را ""نذر نگاهی میکند بی کینه ؛بی قرض؛ بی واسطه ؛ تاااا همیشه  . ""


  • خرید بک لینک | بک لینک