دلم برای زن بودنم تنگ شده ؛تنگ ...

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۳۱ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فرحناز | نظرات ()

 

سال نو شد اما ...

در دسترس بودن یا نبودن ؛مسئله این است ؟!



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/۱٤ | ٥:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فرحناز | نظرات ()

 

ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺁﺧﺮﯾﻦ شـــــب ﺳﺎﻝ ..

ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺳﯿﺼﺪ ﻭ ﺷﺼﺖ ﻭ ﺍﻧﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﯽ ﺣﺎﻝ …

ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﮐﺎﻓﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ، ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ، ﺭﻭﺯﻣﺮﺭﮔﯽ .

ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ، ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ، ﺗﻮﻟﺪ ﻣﻦ ، ﺗﻮ ، ﻓﻼﻧﯽ . 

ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ شبــــهای ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭی ؛ ﻣﺜﻞ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ما ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻧﯽ .

ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﻋﻤﺮ ﻣﻦ ، لبخند ﻣﻦ ، ﺩﺭﺩ ﻣﻦ …

خداحافظ  آخرین شب سال 1394

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٩ | ۸:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فرحناز | نظرات ()

 

از همه ی دنیا بی خودم و خودت می ترسم 

کجایی ؟ کجایم؟ کجاییم؟

کاش می دانستم ؛کاش...

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢۳ | ۳:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فرحناز | نظرات ()

 

نمی فهمم این روز های پر استرس و طولانی و سرد چگونه است که برای خیلی از آدمیان مثال برق میگذرد !. انگار که اهل این زمین و این زمانه نیستند . شاید هم من زیادی ام میان این جماعت . 

شاید هم زیادی سخت می گیرم . شاید .



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢٠ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فرحناز | نظرات ()

 

 این روزها..

انسانِ عجیبی شده ام !

انسانی که طعم بدبختی و خوشبختی اش ، یکسان است !

 آری  زنانگی ام در زمهریرِ نامردمی ها زکام شد .

چندان که دیگر ،طعمِ زندگی را ...

زیرِ دندانِ دوست داشته شدن ها احساس نمی کند !



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٤ | ٧:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فرحناز | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • خرید بک لینک | بک لینک